#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_123

با ورود استاد به کلاس ، نفس راحتی کشیدم وبی اهمیت به او سرم را جانب استاد چرخاندم .

یک ساعت با دردی جانکاه مشغول نوشتن پاسخ سوالات بودم . تقریبا تمام دانشجوها اوراق

خود را تحویل استاد داده بودند . من و یکی دیگر از دانشجوها هم چنان نشسته بودیم . بالاخره به هر جان کندنی بود ، با خطی خرچنگ قورباغه پاسخ سوالات را دادم و از جام برخاستم . نفسم از شدت درد ، بریده بریده شد . چند بار پیا پی دستم را مشت کردم و گشودم تا کمی حس آرامش بر وجودم راه یافت .استاد هم زمان با برخاستنم وقت را خاتمه یافنه اعلام کرد و

برگه را از دستم گرفت . کیفم را روی دوش چپ ام گذاشتم و از در کلاس بیرون رفتم .

امیرعلی مثل اجل معلق سرم خراب شد و با قیافه ای جدی که تا به حال دراو سراغ نداشتم ،

به صورتم زُل زد . بی اختیار ایستادم و نگاش کردم . با لحنی متفاوت از همیشه پرسید :

ــ چه بلایی سر دستت اومده ؟

نگام رفت سمت دستم و بعد برگشت به صورت اش . نگاه خاکستری اش طوفانی بود و بی هیچ لبخندی بهم خیره شده بود . با تعجب گفتم :

ــ الان می خوای بگی که نگران منی ؟!

کلافه چنگی به موهاش زد و نگاهی بی هدف به اطرافش کرد :

ــ تو فکر کن آره ! جوابم رو ندادی ! چی شده دستت ؟ تمام طول امتهان حواسم بهت بود . از شدت درد نمی تونستی بنویسی . تویی که همون نیم ساعت اول ورقه ات رو تحویل می دادی ، آخرین نفر از کلاس اومدی بیرون ! پس منو نپیچون و بگو چی شده ؟


romangram.com | @romangram_com