#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_122

ــ خیلی دل خُجسته ای داری به خدا ! آدم کیلو چنده ؟ دیگه قانون ، قانونِ جنگله خانم ؛ هر کی به فکر خودشه ، دیگه آدمیت خریدار نداره !

شنیدن حرف های تلخ اش دهانم را بست و به فکرم فرو برد . صدای امیرعلی مثل تمام این چند وقت غافلگیرم کرد :

ــ سلام چشم سیاه !

سرم به جانبش چرخید . درست در صندلی سمت راستم نشسته بود و با چشمان خاکستری براقش تشویش به جانم می انداخت . لبخند پر شیطنتی بر لباش خودنمایی می کرد :

ــ انگار همسایه شدیم !

نگام به شماره ی صندل اش کشیده شد . کارت جلسه اش را بلافاصله بالا برد و نشانم داد :

ــ شماره درسته ، خیالت تخت !

چشم غُره ای میهمانش کردم و در سکوت رو ازش برگرداندم . در آن لحظه واقعا آخرین چیزی که می خواستم کل کل کردن با او بود . اما امیرعلی که هرگز از رو نمی رفت باز به حرف آمد :

ــ خودت رو واسه مسابقه آماده کردی ؟ دوسدارم نهایت تلاشت رو بکنی غزال !

سکوتم ادامه داشت . ارغوان هم در سکوت منتظر عکس العمل من بود . امیرعلی کمی خودش را جلو کشید و ادامه داد :

ــ امکان نداره بتونی ازم ببری ! خودت رو برای باخت آماده کن !


romangram.com | @romangram_com