#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_121
لبخندی رفت گوشه ی لبام نشست . ارغوان همیشه از نهانی ترین بُعد به قضیه نگاه می کرد و سوالاتی می پرسید که نباید ! که جوابی براشان نداشتم . البته که داشتم اما علاقه ای به پاسخ دادن نداشتم . بی هدف کیفم را برداشتم و درونش به جستجوی شی ای نا معلم پرداختم و در عین حال گفتم :
ــ مدتیه که تو جه اش بهم زیاد شده و یک سری حرفای منظور دار می زنه . اولش اهمیت ندادم ولی آخرین حرفش اونقدر برام گرون اومد که بزنم دستم رو آش و لاش کنم .
با دلسوزی به دستم نگریست :
ــ حالا خیلی داغون شده ؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم . آهی کشید :
ــ ای کاش می شد نری شرکت . بی خیال کار بشی . آخه چه اصراریه واسه کار کردن ، با این حجم درس ؟ تازه بری و اونجا آرامش هم نداشته باشی . چطور به خودش اجازه می ده ؛ مرتیکه ی مافنگی ! از تشبیه اش خنده با لبام برگشت :
ــ مافنگی نیست ! جوونه دیوونه ، 30 سالم نداره !
ارغوان با تعصب بُراق شد تو صورتم :
ــ دیگه بدتر ! رفتی منشی مرد جوون شدی ، بعد انتظار داری تو این دوره زمونه ی خراب ، بهت چشم نداشته باشه ؟ اونم با این بَر و رو ؟ اگه نظر نداشت که باید به مردونگی اش شک می کردی ! مگه پسر پیغمبره ؟
ــ پسر پیغمبر نیست اما آدم که هست ! آدم نباید هوای نفس اش رو کنترل کنه ؟
ارغوان پوفی کرد و در جوابم گفت :
romangram.com | @romangram_com