#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_120
ارغوان بی طاقت گفت :
ــ خُب، پس کی ؟
نگام به عکس پرسنلی ام افتاد با مانتو و مقنعه ی مشکی :
ــ بهادری ، رییس شرکت .
ــ چیکار کرده ؟ می شه برام درست بگی چی شده ؟استرس امتهان که دارم ؛ تو هم داری با این نسیه حرف زدنت رو اعصابم راه می ری !
نفسم را به شدت از سینه ی پر دردم دادم بیرون و با زجر گفتم :
ــ بهم چشم داره !
توضیح بیشترمصادف بود با سوالات بیشتر . همین یک جمله آنقدر برام درد داشت که بغض راه
گلوم را بست . ارغوان برای چند دقیقه بی حرکت نشست و خیره نگام کرد . کُپ کرده بود. خُب حق هم داشت . بعد از مدتها رفاقت ، باهاش رو راست حرف زده بودم . با لحنی بغض دار ، درد و دل کرده بودم . ولو یک جمله ! یارغارم حق داشت ، نداشت ؟ نفسش را با صدا فوت کرد
بیرون و فقط پرسید :
ــ از کی اینو می دونی ؟
romangram.com | @romangram_com