#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_118
خنده ام گرفت و با خنده رو کردم بهش و گفتم :
ــ تو باید می رفتی بازجو می شدی ! همیشه چند تا سوال تو آستینت داری که آدمو باهاش به توپ ببندی !
اخم کوچکی ابروهای پهن و روشن اش را به هم نزدیک کرد :
ـت شوخی بسه نورا ! قول داده بودی که مراقب خودت باشی !
لحن جدی صداش و محبت شناور نگاش راه دروغ را به روم بست . به ناگاه آهی عمیق از سینه ام
خارج شد . تکیه ام را زدم به صندلی و گفتم :
ــ کوبوندمش تو دیوار !
همزمان نگام را دادم به سمتش . چشماش از تعجب گرد شد :
ــ چرا ؟؟ دیوونه ای مگه ؟
رنگ نگام خاکستری شد . با لحن و صدایی آهسته گفتم :
ــ از دست اون مرتیکه ی هوس باز !
romangram.com | @romangram_com