#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_117
ــ می خوای بگی تو نزدی و کمک می خوای ؟ نشست سر جایش و طبق عادت همیشه اش با مقنعه اش ور رفت :
ــ نه بابا انقدر خوندم که مغزم داره منفجر می شه ! مگه می شه با حضور ارشیا تو یه خونه بتونی از زیر درس خوندن در بری ؟ یه برنامه ریزی کرده واسم که هیتلر هم واسه سربازاش ازاین برنامه ها نریخته بود !
خنده ام را فرو خوردم و با لبخند عمیقی گفتم :
ــ حالا ناراضی هستی ؟ اگه ارشیا نباشه تو درس خون هستی آیا ؟ برگشت سمتم دهان باز کرد تا جوابم را بدهد ، که نگاش افتاد به دست باند پیچی ام . نگاش جدی شد
و لحن اش پر از دلواپسی :
ــ دستت چی شده ؟
نگام افتاد به دستم . باند کشی گلبهی رنگ ، یک هفته بود که روز و شب دورش پیچیده بود. موج
نگرانی از دلم گذشت . با این وضعیت نوشتن برام سخت و دشوار بود . به صورت خودکار گفتم :
ــ چیزی نیست ، ضرب دیده .
سریع پرسید :
ــ کی ؟ کجا ؟ چطوری ؟
romangram.com | @romangram_com