#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_116

و در حالی که بازوم را در حصار دستاش می گرفت ، رو به ارشیا گفت :

ــ نفسم گرفت از این لفظ قلم حرف زدنتون بابا ! تا منو جوون مرگ نکردین ما بریم به امتهانمون برسیم .

خنده ام گرفت و نگام را به زور از نگاه پر حرف ارشیا کندم و در چشمان او فرو کردم :

ــ بریم تا دیرمون نشده . باز صدای خوش طنین ارشیا :

ــ براتون آرزوی موفقیت می کنم خانم دکترای آینده ؛ حسابی حواستون رو جمع کنین.

یه قدم برداشتم و گفتم :

ــ فعلا با اجازتون .

ارغوان دستی براش تکام داد و از او خداحافظی کرد . هنوز نگاه خیره اش را حس می کردم و

این حس به گونه ای عجیب آزارم می داد . بعد از پیدا کردن شماره ى صندلی هامان نشستیم . از شانس خوبمان درست کنار هم افتاده بودیم . ارغوان با خنده گفت :

ــ خوشم می یاد که همه جا بیخ ریش خودمی ! حالا بگو ببینم حسابی خر زدی دیگه ؟

کیفم را گذاشتم روی صندلی و با نگاهی اجمالی گفتم :


romangram.com | @romangram_com