#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_115
ــ منم همین طور دوستم . واقعا فرصت نشده ؛ یکسره مشغول درس خوندن بودم . می دونی که چقدر درس عقب افتاده داشتم .
دوست مهربانم مثل همیشه سریع قانع شد و سری به علامت موافقت برام تکان داد :
ــمی دونم ، راست می گی ! حالا تونستی خودتو برسونی ؟ قبل از اینکه جوابش را بدهم ، صدای ارشیا تو جه ام را به آنسو معطوف کرد :
ــ سلام خانم دکتر آینده .
نگام را به چشمان آبی آرامش دادم :
ــ سلام از ماست آقا ارشیا ، خوب هستین ؟
کنارمان ایستاد و نگاش را با سماجت در نگام ثابت نگه داشت و گفت :
ــ از احوال پرسی های شما ! مشتاق دیدار خانم ! سابقا افتخار دیدنتون بیشتر نصیب ما می شد.
انقدر مودبانه حرف می زد که بی اراده بهش احترام می گذاشتی .سرم را جنباندم و خنده ى کوتاهی کردم :
ــ این چه حرفیه ، کم سعادتی از منه ! واقعا سرم شلوغه و فرصتی باقی نمی مونه برام .
اصرارش برای نگاه مستقیم گیجم کرد .ارشیا معمولا به صورتم زل نمی زد و این برام همیشه یک امتیاز مثبت به حساب می آمد ؛ و حالا بعد از مدتی که او را ندیده بودم ،به ظاهر چیزی در این نگاه تغییر یافته بود ، که مرا گیج و سردرگم می کرد . ارغوان مرا از آن حالت نجات داد
romangram.com | @romangram_com