#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_114
چندش آور بهادری به خاطرم آمد و مرا از خودم و او بیزار کرد .
*****
یک هفته فرجه به مثال برق و باد گذشت ؛ در حالی که من تمام وقت شبانه روز در اتاقم را به رویم بسته بودم و به قول قدیمی ها خر خوانی می کردم . انقدر درس تلمبار شده داشتم که حتی فرصت نکنم ساعتی استراحت کنم . مامان گلی و نیما که روزها نبودند و من حتی فرصت رفتن به آشپزخانه و خوردن تکه ای نان نداشتم . شبها بود که عزیزانم به خانه می آمدند و نشاط را با خودشان به اتاق پر از دفتر و کتابم می آوردند .مامان گلی با همان اندک خوراکی های موجود در خانه ،ازم پذیرایی می کرد و قوتى دوباره به جان خسته و رنجورم می داد . دستم هم چنان بسته بود و گویا قرار نبود به این زودی ها از درد تلخش رهایی یابم . در میان مرور درس ها بیشتر تمرکزم روی دو درس مشترک با امیرعلی بود ؛ مبادا که از آن صیاد بی رحم ببازم .
صبح رو شنبه 4 دی ماه هوا بسیار سردتر از هر وقت دیگری بود و برای من که هفته ای را در اتاق گرم و نرم و کنار بخاری گازی گذرانده بودم ، طاقت فرسا می نمود .به هر طریقی بود خودم را راضی کردم تا از آن اتاق مطبوع و محبوبم دل بکنم . مامان گلی مرا از زیر قرآن سفید عروسی اش
رد کرد . چیزی زیر لب زمزمه کرد و بعد از مدتی به رویم فوت کرد . و بعد راهی ام کردبرای
جنگ با غول امتهان . در صف اتوبوس لرز بر تنم نشسته بود و تحمل سرما هنوز برام سخت بود .
اتوبوس که آمد ، نفس راحتی کشیدم و سوار شدم . بالاخره پس از طی مسافتی طولانی رسیدم به دانشگاه ؛ به محض پیاده شدن ماشین مشکی رنگی کنارم ترمز کرد . نگام رفت سمت راننده ،
ارشیا با لبخند دل پذیری نشسته بود پشت رُل و نگاه صاف و بی ریاش مرا زیر نظر داشت . لبخند ناخواسته به لبام آذین بست و سری براش تکان دادم . ارغوان پیاده شد و با شلوغ بازی های همیشگی اش به سمتم آمد و بلافاصله در آغوشم کشید :
ــ وای نورا ، چقدر دلم برات تنگ شده بود ! خیلی بی معرفتی ، حتی یه زنگ بهم نزدی !
اینه رسم رفاقت ؟
او را به خود فشردم و با خنده از خودم جداش کردم . بارانی جدید سُرمه ای تنش بود که با مقنعه ى کرپ سُرمه ای ست اش کرده بود . صورتش سفیدتر از همیشه به نظر می رسید و رنگ چشماش آبی تیره بود . حس دلتنگی به دلم چنگ زد . صورتش را بی اختیار بوسیدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com