#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_113
ــ اووووم ، چقدرم خوب شده ! دست و پنجه ات طلا مامان گلی .
لبخند صاف نشست روی لبان بی رنگ مامان گلی جانم . کاسه ى بعدی را طرف من گرفت . دست چپم پیش رفت برای گرفتن کاسه ؛ چشمان تیز بین مامان گلی باند کشی دستم را دید و موجی از نگرانی به صورتش پاشیده شد :
ــ دستت چی شده نورا ؟ چرا بستیش ؟
دستم را بیشتر پنهان کردم و با تته پته گفتم :
ــ چیزی نشده ، حواسم نبود تو شرکت محکم خورد به میز.
ــ خدا مرگم بده ، ببینم چی شده ؟
نگاه نیما با کنجکاوی به طرفم خیره ماند .
ــ گفتم که مامان گلی چیزی نیست ؛ یکم زخم شده روش پماد مالیدم . نگران نشو تو روخدا. مامان گلی قانع نشده بود . این از اخم های گره شده اش و نگاه توبیخ گرانه اش پیدا بود .
باورم نکرده بود ؛ می دانست . فهمیده بود که دروغ می گویم . در کمال ناباوری من سکوت کرد و نگاش را ازم گرفت . با اینکه از قهرش دلم حالی به حالی شد اما نفس راحتی کشیدم . صدای نیما مرا به خود آورد :
ــ آبجی واقعا چیزی نشده ؟ سر مامان گلی پایین بود و داشت در کاسه ی سوم آبگوشت می ریخت . به نیما اشاره کردم ساکت باشد و در جوابش گفتم :
ــ خوبم بابا ! بادمجون بم که آفت نداره ! دو سه روزه خوب می شه. اما نشد؛ نه دو سه روز بعدش ، بلکه تا مدتها از آن درد رنج کشیدم و هر دفعه چشم ها و لبخند
romangram.com | @romangram_com