#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_112
رو نداره . سه تا کاسه گود با قاشق از جا ظرفی برداشت و آورد گذاشت روی سفره . با احتیاط دستم را ازجیبم در آوردم و دکمه های بافتم را باز کردم و گفتم :
ــ از فردا به مدت یه هفته خونه ام ؛ فرجه دارم واسه امتهانا .
نگاه مشتاق مامان گلی به رویم ثابت شد :
ــ پس شرکت چی ؟
ــ مرخصی گرفتم .
با خیالی آسوده نفس راحتی کشید :
ــ خداروشکر! همش نگران آخر ترم و امتهانا بودم . کی وقت کنی درس بخونی ،خدا خیرش بده
رییس ات رو ! معلومه آدم خوبیه که یه هفته بهت مرخصی داده .
موجی از خشم از دلم گذشت ، آن هم چه آدم خوبی ! مادر ساده دل من !
نیما با قابلمه آمد و نشست سر سفره . پایم پیش نمی رفت برای رفتن کنارشان . ولی مگر چاره ى دیگری هم بود . نشستم کنار نیما که قاشق به دست به دستان مامان گلی خیره شده بود
مامان گلی کاسه ای پر از آبگوشت داغ جلویش گذاشت و کاسه ى دیگری برداشت . نیما همان طور داغ داغ قاشقی آبگوشت به دهانش گذاشت و هورت کشان گفت :
romangram.com | @romangram_com