#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_110

ــ کی امتهانات ترم شروع می شه ؟ نفس راحتی کشیدم :

ــ هفته ى آینده .

سرش را تکان داد و گفت :

ــ که اینطور! طبق قولی که روز اول بهت دادم ، مبنی بر اینکه زمان امتهانان باهات راه میام این یه هفته رو نیاز نیست سرکار بیای و خوب یه درسهات برس . زمان امتهانات هم روزی یکی دوساعت بیای به کارها سرو سامان بدی کافیه ؛ اما بعد امتهانا یه مدت باید اضافه کاری کنی تا کارهای انبار شده ى این مدت رو انجام بدی ؛ قبوله ؟ ته دلم از لحن صحبت اش و خطاب اول شخص مفردش به شدت اذیت می شدم ؛ اما پیشنهادش واقعا سخاوتمندانه بود . بودن اینکه نگاش کنم گفتم :

ــ عالیه ، ممنون از پیشنهادتون . در مورد اضافه کاری هم حتما ، نمی ذارم خدشه وای به شرکت

و حساب کتابا وارد بشه .لبخند پشت لبش را احساس کردم و قدمی عقب نهادم . صداش را شنیدم . مطمئنم که همینطوره با اجازه ای گفتم و به سمت در حرکت کردم ؛ قبل از اینکه در را باز کنم ، صدام کرد :

ــ خانم تنها ؟

برگشتم و ناخداگاه نگام به چشماش افتاد . لبخند روی لباش فریبنده و نگاش هوس آلود بود .

صدای بم و سنگینش پرده ى گوشم را آزار داد :

ــ دلم برات تنگ می شه ! مراقب خودت باش !

تمام سلول های بدنم از درد و خشم فریاد کشید . دلم خواست با همان پوشه ى درون دستم محکم به دهانش بکوبم و بگویم دهن کثیفت را ببند مرتیکه ى هیز و هوس باز. دل هرزه ى تو بیخود می کنه واسه من تنگ بشه ، اما هیچ کدام از این ها را نگفتم ؛ به جاش با سرعت در را باز کردم و خودم را از جلوی چشمان بی حیایش پنهان کردم . یکراست رفتم آبدارخانه و پرونده را با حرص کوبیدم روی میز. آبدارخانه تنها مکانی بود که دوربین مدار بسته نداشت . آنقدر آمپرم بالا زده بود که حس می کردم دود از کله ام بلند شده است . دور خودم می چرخیدم و نمی دانستم خشم مهار نشدنی ام را چطور خالی کنم . بی اختیار با مشت محکم به دیوار کوبیدم و بلند گفتم :


romangram.com | @romangram_com