#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_109
ــ من که از خدامه رفیق ، امیدوارم برنده بشی اما شک دارم که به قولش عمل کنه.
دل من هم شک داشت . با دیدن اتوبوس خیلی سریع صورتش را بوسیدم و گفتم :
ــ باید عمل کنه ! نگران من نباش و به درسات برس ؛ هفته ى دیگه می بینمت . سرش را تکان داد و گفت :
ــ برات دعا می کنم . تو هم خیلی مراقب خودت باش .
دستی براش تکان دادم و خودم را به اتوبوس رساندم .
یک ساعت مانده به پایان وقت اداری پرونده ای برداشتم و به طرف اتاق بهادری رفتم . رفتن به اتاق او برام همیشه پر از استرس و دل زدگی بود . نفسم را از سینه رها ساختم و چند ضربه به
درزدم . با شنیدن بفرماییدش در را گشودم و وارد شدم . با دیدنم همان برق آشنا و آزاردهنده در چشماش درخشید و با لبخند پت و پهنی گفت :
ــ بفرمایید تو خانم تنها .
چند قدم نزدیک تر شدم و در حالی که پرونده را روی میزش می گذاشتم ، گفتم :
ــ به امضای شما احتیاج داره . پرونده را گشود و بعد خواندن سرسری زیرش را امضا کرد و پوشه را دوباره به دستم داد .
قبل از اینکه به حرف بیایم خودش با نگاه مستقیمی پرسید :
romangram.com | @romangram_com