#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_106

نفسم را به شدت فوت کردم بیرون و بی مقدمه گفتم :

ــ باهاش شرط بندی کردم .

ارغوان به شدت جا خورد .ایستاد و من هم رو به رویش ایستادم و منتظر سوالات بعدی اش شدم ؛ که مثل رگبار به رویم بست :

ــ چیکار کردی؟ شرط بندی ! چه شرطی بستی باهاش ؟ با هیچکی ام نه ، با این پسره ی چشم چرون؟ کی ، کجا ؟ چرا به من نگفتی؟ دستم را بالا بردم و گفتم :

ــ هی هی ، یکم آروم تر! یکی یکی بپرسی حتما بهت جواب می دم رفیق . امروز صبح کنار بورد با هم بحثمون شد ، مثل همیشه البته . اونم پیشنهاد مسابقه داد، سر نمره ی دو تا درس مشترکمون ؛ منم قبول کردم .

هر لحظه چشمان ارغوان دلواپس تر از قبل می شد و این باور را بهم می داد که اشتباه وحشتناکی را مرتکب شده ام . با بیصبری پرسید :

ــ خُب ، شرط سر چیه؟ آه عمیقی کشیدم و مستاصل گفتم :

ــ هر چی برنده بگه باید همون بشه .

صدای ارغوان مانند جیغ از گلوش خارج شد :

ــ چی؟؟ نگام سراسیمه به اطراف چرخید :

ــ هیس ! چه خبرته؟


romangram.com | @romangram_com