#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_105

سرش را با ناراحتی تکان داد :

ــ خیلی خودت رو درگیر کردی . راستی شرکت رو چیکار می کنی موقع امتهانا؟ سوالش بهم یاد آوری کرد که باید عصر این مطلب را با بهادری در میان بگذارم و چه چیزی

می توانست بیشتر از این کار برام عذاب آور باشد ؟ کیفم را برداشتم و سرم را تکان دادم :

ــ امروز با بهادری حرف می زنم ، تا بعضی روزا نرم شرکت ؛ عوضش تعطیلات میان ترم

تمام وقت برم که کارام عقب نمونه .

ارغوان هم ایستاد و با هم از کلاس خارج شدیم :

ــ این طوری خوبه ؛ امتهانا مهمتر از هر چیزیه .

امیر علی بیرون کلاس ایستاده بود . کنار مانی خان به دیوار تکیه زده بود . انگار که منتظر من باشد با دیدنم لبخند ویران کننده ای زد و گفت :

ــ حسابی درس بخون چشم سیاه ! من واقعا تصمیم دارم که ازت ببرم !

بی هیچ حرفی از کنارشان گذ شتیم . مانی به رویم لبخند زد و ارغوان زیر گوشم با کنجکاوی پرسید :

ــ قضیه چیه؟


romangram.com | @romangram_com