#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_103

ــ قبول ! اگر من برنده شدم تو بی چون و چرا باید با من باشی ، تا هر وقت که من خواستم ، قبول؟

زنگ خطر درگوشم به صدا در آمد ، اما نورا اهل عقب نشینی نبود . می دانستم که از او می برم و شاید این گونه از دست مزاحمت هاش خلاص می شدم . هر چند که آن نگاه مشتاق و پر از شیطنت می گفت جناب امیرعلی کسی نیست که روی قولش پایبند باشد . ولی خُب تیری بود در تاریکی و شاید به هدف می خورد . گفتم :

ــ امکان نداره بتونی ازم ببری !

یک قدم نزدیک تر آمد و خاکستری نگاش را به صورتم پاشید و با تاکید گفت :

ــ قبول می کنی چشم سیاه ؟ بدون چون و چرا؟

جذبه نگاش عجیب من را گرفت و صدای ضربان قلبم باز هم تند و بی وقفه شد . تا جایی که کم مانده بود دستم را روی قفسه ى سینه ام بگذارم ؛ تا شاید کمی آرام گیرد . نفس بلندی کشیدم که بوی عطر خوشبوش تا عمق ریه هام را عطر دار کرد . با نگاه مستقیمی گفتم :

ــ اگه برنده شدی که از محالاته ، باشه قبول !

لبخند دلنشینی بر لباش نشست . دو انگشت را طبق عادت همیشه اش کنار شقیقه برد و به آن حرکت داد . با لحن خاصی گفت :

ــ بیصبرانه منتظر اون روزم ! با اجازه چشم سیاه .

از کنارم گذشت. من همان طور سر جام ایستاده بودم . چه غلطی کرده بودم ؟ شرط بندی ؟ آن هم با صیاد خطرناکی مثل امیر علی ؟ اگر شرط را می باختم ، این فقط غرورم نبود که نابود می شد ؛عشق

تازه جوانه زده ام را با دستان خودم باید از ریشه در می آوردم . دستم به سمت سینه ام رفت و آن را فشرد . دلم ، دل بیچاره ام ، چه وقت عاشق شدن بود؟ *******


romangram.com | @romangram_com