#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_102

حرف آورد :

ــ تو امتهانای آخر ترم . تصمیم با برنده است ؛ بازنده هم باید پیروی کنه . چیکار می کنی ، پایه هستی ؟ مشکوک نگاش کردم و گفتم :

ــ ما که فقط دو درس مشترک داریم . این مسابقه عادلانه به نظر نمی یاد .

با انگشت اشاره اش گوشه ى ابروش را خاراند و گفت :

ــ راست می گی . من دو ترم از تو بالاترم و درس هام سخت تره ؛ تو همون دوتا درس مسابقه بدیم . هر کی میانگین نمراتش بیشتر شد برنده است.

حالت نگام را حفظ کردم و شروع کردم در ذهنم به سبک سنگین کردن پیشنهادش . با تردید پرسیدم :

ــ قول می دی هر چی گفتم قبول کنی ، بی چون و چرا؟

ــ در صورتی که برنده شی حتما .

خودکارم را به سمت اش نشانه رفتم و گفتم :

ــ اگه من برنده شم تورت رو جمع می کنی ، می بری یه جا دیگه پهن می کنی ؛ دست از سرم بر

می داری ، قبول؟ ابروهاش را در هم پیچاند و با حالتی متفکر گفت :


romangram.com | @romangram_com