#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_101
با دهانی باز نگاش کردم؛ این بشر انسان بود آیا؟ با ناباوری گفتم :
ــ تو حالت خوبه ؟ این همه برات قصه حسن کرد شبستری گفتم ،که حالیت شه اهلش نیستم .بری رد کار خودت . باز می گی منتظر می مونی؟ گوشی اش را گذاشت درون جیب شلوار طوسی رنگش . چنگی به موهای نمدارش زد و با لبخند
جذابی گفت :
ــ هرگز، به هیچ وجه ، هیچوقت ، پا پس نمی کشم ! نه حداقل تا زمانی که شکارت کنم غزال تیز پا !
نقطه ى جوش چند درجه بود؟ آن لحظه به چیزی فراتر از آن درجه رسیدم اما به سختی خشمم را
مهار کردم . نورا خانم این آقا همین رو می خواد ، که عصبی بشی ، تسلیم بشی . اون کیف می کنه عصبانیت کنه ؛ پس ساکت باش، بی خیال باش . هر چی بیشتر جوابشو بدی مشتاق تر می شه . با هر زحمتی بود خشم را کنار زدم و نگام را تیز و برنده انداختم تو چشمانش . حس کردم بند دلش پاره شد . سگ چشمام پاچه اش را گرفت ؛ با صدایی کنترل شده گفتم :
ــ این آرزوت رو به گور می بری ، شک نکن !
لحن سرد صدام و سگ نگام باعث سکوت اش شد . برگشتم به طرف بورد که حالا خلوت شده
بود . مشغول نوشتن بودم که باز بوی عطر خاص و تلخ اش در مشامم پیچید . مصمم تر از این
حرف ها بود .به دیوار تکیه داد و یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرد :
ــ بیا مسابقه بدیم . دستم از نوشتن باز ایستاد و چشمام بی اجازه به او نگاه کرد . حالت منتظر نگام اورا دوباره به
romangram.com | @romangram_com