#چادر_گلی_پارت_99
ـ با کمال میل همسرم.
و به سمت آشپزخونه رفتم که هم میوه رو یخچال بذارم، هم دوتا چایی دبش بریزم.
عجیب بود. از وقتی فهمیده بود بیماریش چیه، لب به هیچی نمی زد. الان که گفت چایی، ازخوشحالی انگار عروسیمه.
دو تا استکان کمر باریک داخل سینی سنگ فیروزه گذاشتم و بردم سالن:
ـ اینم یه چایی لب سوز و دبش برای خانم زیبای من.
با لبخند نگاه ام کرد و یه استکان برداشت.
ـ می گم ماهرخ، کاش بریم توحیاط، موافقی؟
ـ آره، بریم.
ـ خوب پاشو، دستت رو بده به من.
و آروم و قدم زنون رفتیم سمت میز صبحونه خوری گوشه حیاط.
ـ شهرام؟
ـ جانم؟
ـ کاش شالم رو بدی بپوشم.
ـ نه.
ـ بده دیگه، اینجوری راحت ترم.
ـ نه، اینجوری خوشکل تری.
یه قورت از چایی خوردم و گفتم:
ـ ماهرخ، نظرت چیه یکم آب بریزم رو درختا، بوی برگ ها خیلی خوبه، خاک هم بلند نمی شه.
ـ نمی دونم اگه حوصلت می شه خوب انجام بده.
به تبعیت از حرف ماهرخ، ازجام بلند شدم و با قیافه متفکرانه، با اون سر کچلم راه افتادم کف حیاط و دنبال سر شیلنگ می گشتم. وقتی پیداش کردم، شیلنگ رو مثه قهرمان ها رو سرم بالا بردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
romangram.com | @romangram_com