#چادر_گلی_پارت_98
ـ اشتباه کردی.
ـ آقا من این جوری راحت ترم، توهم اون شالت رو بردار.
ـ نه.
ـ آره.
ـ نه.
ـ می گم آره.
ـ می گم نمی خوام.
و هنوز حرفش تموم نشده بود که با یه حرکت شالش رو ازسرش کشیدم.
از خجالت و ناراحتی دستش رو گذاشت رو سرش. کشیدمش تو بغلم:
ـ ماهرخ، تو زیباترین زن دنیایی، چه با مو، چه بی مو. پس این خجالت واسه چیه؟ تازه الان جفتمون باهم سِت کردیم، مو نداریم. پس راحت باش.
لبخند بی جونی زد. همین هم خودش خیلی بود. اونم بعداز هشت ماه.
نشوندمش رو مبل و کیسه آلو سیاهی که خریدم بودم رو نشونش دادم.
ـ ببین جای لواشک چی خریدم؟
ـ ولی من دلم لواشک می خواست.
ـ چه فرقی می کنه آخه، اون خشکه، این خیسه.
ناراضی بود، اما لبخندی زد و گفت:
ـ دستت درد نکنه، بعد می خورم.
بعد یه خورده من و من کرد وگفت:
ـ می شه برام چایی درست کنی؟
باتعجب نگاه اش کردم. این عالیه.
romangram.com | @romangram_com