#چادر_گلی_پارت_100
ـ یافتم، یافتم!
ماهرخ هم خیلی ریز و آروم می خندید. شیر آب رو تا آخر باز کردم که فشارش زیاد باشه.
اول به یاد بچگی هامون با آب یه پل درست کردم، بعد رو کردم به ماهرخ:
ـ ماهرخ توهم از این کارها می کردی؟
ـ وای آره، محمد همیشه اینجوری با آب پل می ساخت، به منم می گفت از زیرش رد شو. خل وچل بودیم بابا.
ـ بیا الانم رد شو.
ـ نمی تونم، چسب دستم باز می شه.
یه عان دلم ریخت. چشمم به دست کبودش افتاد. جای تمام سوزن هایی که بخاطر آزمایش های هفتگی ازش می گرفتن وکبود شده بود، روی دستش مونده بود.
دلم می گرفت، اما مجبور بودم به روی خودم نیارم. نباید خودش رو می بازید.
ـ شهرام، خوبی؟!
ـ من، آره، چطور؟!
- آخه خيره شدى به من، شیلنگ آبم بازه، چاييت هم يخ كرد.
- تو بخور الان ميام.
و شلنگ رو به سمت درخت ها گرفتم. يه دفعه صداى ويز ويز بلند شد و پشتش یه دسته زنبور از ميون درخت ها زدن بیرون و پراكنده شدن. نمي دونستم كدوم طرفى برم. صداى ماهرخ هم كه از ترس مدام صدام مي كرد گيج ترم كرده بود. تو همون حالت بودم كه چشمتون روز بد نبينه، زنبور نيشم زد، اونم درست وسط سرم!
دستم رو گذاشتم رو سرم و دور حیاط دوييدم. همون موقع ورم كرد. خیلی مى سوخت، داشتم آتيش مي گرفتم، ماهرخ اول با ترس نگام كرد، بعد كه چشمش افتاد به سرم، پقى زد زير خنده. اونقدر خنديد كه از چشم هاش اشك مي اومد.
- بفرما، يه امروزى ما هوس كرديم كچل باشيم، اصل بايد همين امروز ما رو زنبور نيش بزنه!
ماهرخ همون جور كه دستش جلو دهنش بود و مي خنديد با زور گفت:
- واى شهرام، خيلى با مزه شدى، خیلی!
- اگه مي دونستم اينقدر خوشحال مي شى، زود تر مي رفتم آب پاشى!
- نه عزيزم.خوشحال واسه چى، ولى حتما برو خودت رو تو آينه ببين.
romangram.com | @romangram_com