#بوی_نا_پارت_99
مهرداد که انگار داشت رو ابرا پروار می کرد و بیچاره اصلا تو اونجا نبود!
-مهرداد!
-هان!
-اول باید تو با پدر و مادرت حرف بزنی!
-چی بگم؟
-همینکه به من گفتی!
» مهرداد دوباره خندید و گفت «
-برم همین الان بگم؟
-نه!نه!بعدا!باید اول از طرف شما براي ما پیغام بیاد!می فهمی که!؟پدرم خیلی پایبند سنت هاست!
-همین امشب به مامانم می گم!
-اما ببین!یه وقت لوس نشی آ!فکر نکنی چون زود جوابت رو دادم خبریه ها!من صد تا خواستگار دارم و اصلا تا حالا به یه کدومشون جواب ندادم آ!الانم نمی دونم چرا اینجوري شدم!اصلا دست خودم نبود!وگرنه من دختري نیستم که حتی جواب سلام کسی رو بدم!چه برسه به اینکه براي ازدواج بهش بعله بگم!
-من کاملا درك می کنم!هر کی منو ببینه بی احتیار اینطوري می شه!
-مهرداد یه کار نکن که هنوز هیچی نشده به خدمتت برسم آ!تو هنوز دختر عموت رو نشناختی که چه سگی یه!
-بابا شوخی کردم!من الان انقدر خوشحالم که نمی دونم چی دارم می گم!
-خب!این شد یه حرفی!حالا چی می خواي به عمو بگی؟
-به مامانم می گم!اون به بابام می گه!اما بدبختی اینه که این دو تا با هم قهرن!
-آره!تو نمی دونی اختلافشون سر چیه؟
-بابام تا حالا یه کلمه م در این مورد با من حرف نزده!تو چی؟
-اصلا!پدر منم تا حالا هیچی بهم نگفته!فقط اینو می دونم که انگار یه اختلاف مالی با هم داشتن!
romangram.com | @romangram_com