#بوی_نا_پارت_98

-پس سوال تون چی بود؟

-سوالم این بود که!عرضم به خدمت تون که!

» نگین که دیگه کلافه شده بود با التماس گفت «

-مهرداد تو رو خدا اگه چیزي می خواي بگی بگو!الان بابا و عمو اینا می آن آ!

مهرداد تا اسمش رو به این صورت از زبون نگین شنید یه مرتبه واداد!انقدر محو شده بود که فقط نگین رو نگاه می کرد!از اون طرف نگین م که براي خودش خیلی خیلی عجیب بود که چطور تونسته یه مرتبه اینطور صمیمی با مهرداد حرف بزنه،دل تو دل ش نبود که باباش اینا برگردن!مهردادم که تو عوالم خودش بود براي همین م نگین دوباره گفت

-خوابی؟!

» تازه مهرداد انگار به هوش اومد و گفت «

-چی؟!

-می گم خوابی!؟نفهمیدي بهت چی گفتم؟!

-چرا!چرا!

-خب!

-راستش دو ساعته که می خوام بگم که...یعنی بپرسم که!

» این دفعه نگین با صداي یه خرده بلند و با عصبانیت و محکم،در حالیکه دندوناش رو رو هم فشار می داد گفت «

-مهرداد!

» اونم دوباره با همون حالت مسخ شده گفت «

-با من ازدواج می کنی؟

» نگین دیگه یه نفس راحت کشید و خندید!بعدش آروم گفت «

-آره!

وخیالش راحت شد!براش باور نکردنی ود که چه جوري تونسته با مهرداد اینطور راحت صحبت کنه اما دست خودش نبود!انگار سالیان سال بود که مهرداد رو میشناخت!یه آشنایی قدیمی!یه دوستی کهنه!یه صمیمیت زیاد!یه عشق ازلی!


romangram.com | @romangram_com