#بوی_نا_پارت_97

-می خواستم بپرسم!یعنی می خواستم بپرسم که شما بیشتر تو کار وارداتین یا صادرات؟

» نگین یه نگاهی بهش کرد و بعد با افسوس گفت «

-هر دوش!

-آهان!پس هر دوش خوبه!

-بعله هر دوش خوبه اما بشرطی که آدم بدونه چه وقت و در چه زمانی چه چیزي رو وارد یا صادر کنه!یعنی وقت شناسی خیلی مهمه!مثلا باید بدونم که تا چند دقیقه دیگه ممکنه پدرم یا عموم برگردن تو و به یه کدوم از ما بگن که آماده بشیم تا برگردیم خونه مون!منظورم رو متوجه شدین؟

!» نگین می خواست اینطوري بهش بفهمونه که اگه می خواد چیزي بگه،زودتر بگه «

-بعله!بعله!کاملا!یعنی منظورتون اینه که آدم باید به فصل ش یه چیزي رو وارد یا صادر کنه!

این دفعه نگین با عصبانیت نگاهش کرد!اما مهرداد حواسش به این چیزا نبود و بیچاره داشت با خودش کلنجار می رفت که چه جوري سر حرف رو باز کنه!براي همین م این دفعه خواست هر طوري که هست یه جوري صحبت رو بکشونه به ازدواج و این چیزا!بعد آروم یه لبخند زد و گفت

-ببخشین!می تونم یه سوال خیلی خصوصی ازتون بکنم؟

نگینم که دیگه کفرش دراومده بود و هر لحظه به در سالن نگاه می کرد که نکنه پدرش یا عموش بیان تو،با کمی عصبانیت گفت

-حتما می خواین بدونین که شرکت ما تو چه فصل واردات داره،تو چه فصل صادرات!درسته؟!

» مهرداد بدبخت یه آن از حرف و لحن نگین جا خورد و بعدش براي اینکه خودشو از تنگ و تا نندازه گفت «

-البته اگه اینم بدونم بد نیس اما!...

» نگین که دیگه واقعا عصبانی شده بود گفت «

-حتما قصد دارین یه شرکت واردات صادرات تاسیس کنین!

» مهرداد یه نگاهی کرد و گفت «

-چطور مگه؟!

-اگه نظر منو می خواین اصلا این کارو نکنین!چون بهتون گفتم،اولین شرط این کار اینه که آدم زمان و وقت کاملا دست ش باشه!

-راستش من خیال تاسیس شرکت و این چیزا رو نداشتم!


romangram.com | @romangram_com