#بوی_نا_پارت_96

یه سوال خصوصی ازتون بکنم؟

-بفرمایین!

» بعد همچین تو چشماي مهرداد نگاه کرد که مهرداد هول شد و گفت «

-می خواستم بدونم!می خواستم بدونم!یعنی می خواستم بدونم رمز موفقیت شما در شرکت چیه!

» نگین که مطلب رو گرفته بود آروم با خنده گفت «

-صداقت!وفاداري!عشق!

-آ...!اونجا تو شرکت شما همه عاشقن؟یعنی به کارشون عشق می ورزن؟

» نگین خندید و گفت «

-تقریبا!شما چی؟

-والا من چند بار تو کارخونه سعی کردم به پرسنل عشق بورزم اما بابام نذاشت!یعنی منظورم اینه که بابام می گه نباید

به کارگر رو داد!

» نگین یه چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت -«

-شاید عمو جون درست بگن!

-بعله!حتما درست می گن!

بعد یه خرده ساکت شد.داشت فکر می کرد چطوري سر حرف رو باز کنه!از اون طرفم نگین دل تو دلش نبود که مهرداد کی شروع به حرف زدن می کنه چون هر لحظه ممکن بود یا پدرش یا عموش برگردن تو!مهرداد یه خرده فکر کرد و بعد گفت

می تونم یه سوال یه مقدار بیشتر خصوصی ازتون بکنم؟

» نگین خوشحال شد و همونجور که مهرداد رو نگاه می کرد گفت «

-بله!بفرمایین!

» بازم مهرداد هول شد و گفت «


romangram.com | @romangram_com