#بوی_نا_پارت_95
-اونم همینطور!خیلی علاقه دارم اما بلد نیستم چیزي بزنم!
-درست مثل من!
» بعد آروم گفت «
-منم به زن گرفتن خیلی علاقه دارم اما بلد نیستم چیزي بگیرم!
» نگین یه لحظه مات شد بهش و بعد زد زیر خنده که مهرداد رفت رو یه صندلی کنارش نشست و گفت «
-منظورم اینه که منم به موسیقی علاقه دارم اما بلد نیستم ساز دستم بگیرم!چه برسه به اینکه بزنم!
-خب باید تمرین کنین!
-آخه وامونده تمرینی نیس!یه بار که گرفتی و براي همیشه باید نگه ش داري!
» نگین دوباره یه نگاهی بهش کرد و گفت «
-ببخشین!متوجه نمی شم!
-ساز رو می گم دیگه!تا یه بار آدم دستش بگیره و دیگه بهش عادت کرده و باید نگه ش داره!
» نگین خندید و گفت «
-شنیدم مدیر یه کارخونه هستین!درسته؟
-بعله!
-سود دهی داره کارخونه تون؟
-اگه از من بپرسین می گم عالیه!اما اگه از بابام بپرسین می گه فقط ضرر می ده!
-پدر منم همینطوره!می گه نباید جلو کسی از کارت و اینکه چقدر سود می بري حرف بزنی!
-شرکت شما چی؟
-اونم عالیه!البته من تمام واردات یا صادرات رو زیر نظر پدرم انجام می دم!اونم می دونین که!مغز اقتصادي یه!
romangram.com | @romangram_com