#بوی_نا_پارت_94
-خانم من می رم تو حیاط یه بادي بخورم!
درست پشت سرش حاج حسن م یه دستی به شونه ي مهرداد زد و از جاش بلند شد.مهردادم تند بلند شد که حاج حسن م رفت طرف در و همونجا برگشت وبه سارا خانم گفت
-خانم من می رم تو تراس هوا بخورم!
اینم اینجوري رفت بیرون و موندن بقیه فامیل و نگین و مهرداد! «
حالا ببینیم حاج عباس تو چه فکریه!
حاج عباس از همون وقت که از جاش بلند شد،داشت مثل برق تو فکرش حساب کتاب می کرد!راستش خیلی از بخت خودش راضی و خوشحال بود که تو این مجلس،عروس آینده ش رو پیدا کرده بود!اولا که هر چی بود دختر برادرش بود و از خون ش!دوما که خوشگل و خوش هیکل و قشنگ و تحصیلکرده بود!سوما که می دونست تمام ثروت حاج عباس پشت شه!براي همین دستاشو زده بود پشت کمرش و راه می رفت و با دم ش گردو میشکست!از این ور حیاط می رفت اون ور حیاط و هی یواشکی لبخند می زد!
تو همین وقت حاج حسن م رسیده بود تو حیاط!اونم بلافاصله،تو همون سالن حساب کتاباشو کرده بود!
اول اینکه مهرداد برادر زاده ش بود و وصله ي تن ش!دوم اینکه خوش قد و هیکل و خوش قیافه بود با تحصیلات عالیه!سوم اینکه تمام ثروت حاج عباس می رسید به اون!اینم دستاشو زده بود پشت کمرش و از این ور حیاط می رفت اون ور و بر می گشت!فقط هر دو طوري حرکت می کردن که وقتی این یکی می رسید این ور حیاط،اون یکی رسیده بود اون ور!هر دو دست پشت کمر!هر دو تسبیح به دست،هر دو لبخند به لب!
براي هر دو گذشته از تمام اون موارد،مهم این بود که بعد از سر گرفتن این وصلت،این ثروت عظیم از خونواده
بیرون نمی ره!خلاصه هر دو ته دل شون قند آب می کردن!تو سالن م دیگه همه نشسته بودن به حرف زدن و از این در و اون در گفتن که عمه خانم یه اشاره به مهرداد کرد که بره پیش نگین بشینه!مهردادم از جاش بلند شد اما خجالت می کشید مستقیما بره طرف نگین!اول رفت این طرف سالن و بعد رفت اون یکی طرف و یه نگاهم به اون تابلو کرد و یه نگاه زیر چشمی به عمه ها و بچه هاشونو بقیه کرد و یه نگاهم به نگین که تنها نشسته بود و داشت بقیه رو نگاه می کرد!
هیچکس حواسش به این دو تا نبود یا ظاهرا طوري وانمود می کردن که یعنی حواس شون به کار خودشونه!
نگین م در ظاهر داشت بقیه رو نگاه می کرد اما زیر چشمی مواظب مهرداد بود که داره چیکار می کنه!اونم خجالت می کشید که اول شروع به حرف زدن بکنه و تو دلش خدا خدا می کرد که مهرداد زودتربیاد جلو که بتونن یه مقدار با همدیگه حرف بزنن!
کمی که گذشت مهرداد از کنار اون تابلو اومد این طرف که نگین نشسته بود.مثلا می خواست این تابلو رو هم نگاه کنه!نگین م هیچی نگفت.مهرداد یه خرده به تابلو نگاه کرد و بعد گفت
-چه تابلوي قشنگی!
» نگین م برگشت و یه نگاهی به تابلو کرد و گفت «
-بعله،خیلی قشنگه!
-شما به نقاشی علاقه دارین؟
-دارم اما خودم بلد نیستم چیزي بکشم.
-به موسیقی چی؟
romangram.com | @romangram_com