#بوی_نا_پارت_93

» حاج حسن زود دو تا سرفه کرد و به مهرداد گفت «

-خب عمو جون نگفتی زن گرفتی نگرفتی،کسی رو زیر سر داري نداري؟

-نه عمو جون!

-ا...!مگه میشه پسر مثل شما آقا و برازنده تا حالا زن نگرفته باشه؟

-والا چی بگم خان عموجون!

-خب اما حالا دیگه وقت شه!باید برات دستی بلند کنیم!

یه مرتبه همه زدن زیر خنده و هلهله کشیدن و یکی یکی که خیالشون راحت شده بود این دو تا برادر فعلا رفتنی نیستن،نشستن رو صندلی ها و هر کدوم یه چیزي گفتن

-مبارکه!

-بسلامتی ایشالا!

-بی حرف پیش!

-زیر سایه ي حق!

» مهرداد آروم گفت «

-هر چی بزرگترا بگن من اطاعت امر می کنم!

!» از اون طرف حاج عباس شروع کرد «

-خب عمو جون نمی خواي تا ما زنده ایم بري خونه بخت؟ما ها پامون آنجوري این دنیا و اون دنیاس آ!

-اختیار دارین عمو جون!ایشالا شما صد سال دیگه م زنده باشین!زیر سایه ي بزرگترا!

» حاج عباس دولا شد و سر نگین رو ماچ کرد و از جاش بلند شد و گفت «

-لا اله الا الله!

معلوم بود متاثر شده!نگین از جاش بلند شد!حاج عباس راه افتاد و رفت طرف در سالن و اونجا که رسید برگشت و به لیلا خانم گفت


romangram.com | @romangram_com