#بوی_نا_پارت_92

-بسه دیگه!این وقتا باید خندید و شادي کرد نه گریه!

» حاج عباس کمی خودشو جمع و جور کرد و یه نگاه دیگه به نگین کرد و گفت «

-لا حول و لا قوت الا بالله العلی العظیم!تبارك الله احسن الخالقین!قربون خدا برم که قشنگی رو تو شما عمو جون تموم کرده!خدا حفظ ت کنه عمو جون!ماشالا!هزار ماشالا!بیا بشین ببینم!

» با گفتن این حرف،حاج عباس نشست و نگین م نشوند بغلش و دوباره نگاهش کرد و گفت «

-خدا از چشم بد دورت کنه!چشمم روشن شد عمو جون!

-مرسی خان عمو جون!

-خب عزیزم بگو ببینم چیکار می کنی چیکار نمی کنی؟شوهرت کو؟

» اینو حاج عباس مخصوصا پرسید که نگین م تند گفت «

-هنوز ازدواج نکردم خان عمو جون!

» حاج عباس یه لبخند گوشه لبش نشست و گفت «

-خب!خب!الان چیکار می کنی؟

-درس م تموم شده.بابا جون یه شرکت برام راه انداختن و اونجا مشغولم!

-بسلامتی!بسلامتی!

» همه فهمیدن که دیگه حاج عباس خیال رفتن نداره!حاج حسن م تند نشست و به مهرداد گفت «

-عمو جون چرا سر پا وایستادي؟بیا بشین اینجا ببینم!

» مهردادم یه نگاه زیر چشمی به نگین کرد و بعد رفت بغل حاج حسن نشست که حاج عباس گفت «

-عمو،پسر عموت رو دیدي؟

» نگین سرخ شد و گفت «

-وقتی چایی آوردن بالا دیدم شون!


romangram.com | @romangram_com