#بوی_نا_پارت_91

-سیامک خان،دایی]بپر بالا ببین خاله خانم کجان!بهشون بگو تشریف بیارن که ما می خوایم رفع زحمت کنیم!

» مهرداد بیچاره از جاش بلند شد که یه مرتبه عمه خانم از در سالن اومد تو و به همه سلام کرد و گفت «

-خسته نباشین!زحمت کشیدین!انشالله که اجرش رو می برین!

» حاج عباس تند از جاش بلند شد و گفت «

-شمام خسته نباشین خواهر!دیگه با اجازه تون ما مرخص بشیم!

-کجا؟!بفرمایین کارتون دارم!

-آخه!...

-خواهش می کنم خان داداش!یه دقیقه بفرمایین!

حاج عباس مجبوري نشست که یه دقیقه بعد نگین خانم آروم اومدو بغل عمه خانم ایستاد و از همونجا به همه سلام کرد و بازوي عمه خانم رو گرفت و دو تایی آروم اومدن جلوي حاج عباس که عمه خانم گفت

-خان دادش میشناسیش؟

حاج عباس یه نگاه به نگین کرد و یه نگاه به عمه خانم که یه مرتبه نگین دولا شد و همونجور که دست حاج عباس رو ماچ می کرد گفت

-سلام عمو جون!

» تازه حاج عباس قضیه رو فهمید!آروم همونجور که نگاهش به نگین بود از جاش بلند شد و گفت «

-تو کی هستی؟!

-من نگین م عمو جون!دختر برادرتون!

حاج عباس مات شد بهش و یه مرتبه بغلش کرد!صحنه ي عجیبی بود!همه حتی حاج حسن م تحت تاثیر قرار گرفتن!حاج عباس با یه دستش نگین رو بغل کرد و با یه دستش از تو جیب ش دستمالش رو دراورد و اشک هاشو پاك کرد!

صدا از صدا در نمی اومد!اشک حاج عباس م بند نمی اومد!

حاج حسن م به گریه افتاد!

» بالاخره عمه خانم که اونم داشت اشک هاشو پاك می کرد،اومد جلو و گفت


romangram.com | @romangram_com