#بوی_نا_پارت_90

-آره!

-عمه جون نه اینکه فکر کنین منظور خاصی دارم آ!نه!نه!فقط یه دفعه دست تون بی حس می شه و چایی داغ رو خدا نکرده می ریزین رو خودتون آ!

-بده به من پسر!برو پایین ببینم!

مهردادم مجبوري سینی رو داد به عمه خانم و خودش با دلخوري برگشت پایین!مجلس تقریبا تموم شده بود و همسایه ها و آشناها رفته بودن و یکی دو تا همسایه آخري کم کم کمک بلند شدن و رفتن و موندن خونواده ي حاج عباس و حاج حسن و دو تا عمه ها و شوهراشون و یکی دو تا از پسرا و دحتراشون که اونام با شوهرا و زن هاشون همه جمع شدن پایین.آخر از همه م لیلا خانم و سارا خانم اومدن که همه جلوشون بلند شدن!تو همین موقع مهرداد بلند شد رفت جلو لیلا خانم و گفت

-مامان جون میشه زن عمو جون رو به من نشون بدین؟

» لیلا خانم تند اشاره کرد به سارا خانم و گفت «

-ایشون هستن مهرداد جون!

» مهردادم معطل نکرد و یه سلام به سارا خانم کرد و بعد به لیلا خانم گفت «

-نه مامان!زن عموم رو می گم!

-وا!ایشون زن عموتن دیگه!

» مهرداد بلا و شیطونم با تعجب گفت «

-سارا خانم ایشونن؟پس چرا انقدر جوونن؟!

همین حرف کار خودشو کرد!برق شادي اي که تو چشماي سارا خانم نشست،مهر تایید و حمایت ازدواج نگین با مهرداد بود

-ببخشین زن عمو جون!معذرت می خوام نشناختم تون!بخدا تقصیر من نیس!آخه تا حالا شما رو ندیده بودم!

سارا خانم که هر چند از حاج حسن خیلی سال کوچکتر بود اما با این تعریف مهرداد دیگه سر از پا نمی شناخت گفت

-سلام مهرداد جون!ناراحت نباش!خودم می دونم!تقصیر این دو تا برادره،که همش با همدیگه قهر بودن!

خلاصه این دو نفر با هم آشنا شدن و بعدش زن برادرا،هر دو رفتن و هم لیلا خانم با حاج حسن آشنا شد و هم سارا خانم با حاج عباس!بعدش همگی نشستن اما از عمه خانم و نگین خبري نبود.یه خرده بعد حاج عباس در حالیکه اخم کرده بود به مهرداد گفت

-پسر،پاشو برو ببین عمه خانم کجان!بگو ما داریم می ریم!

» تا حاج عباس اینو گفت و حاج حسن م به یکی از خواهرزاده هاش گفت «


romangram.com | @romangram_com