#بوی_نا_پارت_89
-هفت!
» یه مرتبه تا عدد هفت رسید و تند گفت «
-بعله عمه جون!
-مبارکه ایشالا!حالا باید با مهرداد صحبت کنم!هر چند نظر اونو هم می دونم!پس فعلا تو هیچی به هیچ کس نگو،باشه؟!
-چشم عمه جون!
آقا مهرداد م با سینی چایی رسید بالا،پشت در و یه تک زنگ زد که این دفعه عمه خانم در رو باز کرد و اومد بیرون!تا مهرداد چشمش به عمه خانم افتاد ،جا خورد و گفت
-ا...!عمه جون شما چرا تشریف آوردین!این سنگینه براي شما!
» عمه خانم که تو این یکی دو ساعت فقط کارش شده بود خنده،گفت «
-گوش کن پسر جون!دختر عموت رو دیدي!حالا می خوام نظرت رو براي ازدواج بپرسم!می دونم که تا حالا هر چی بابات گفته زن بگیر،قبول نکردي!حالا می خوام بهت یه وقت کوچولو بدم که فکراتو بکنی و بگی می خواي با نگین عروسی کنی یا نه!هفت ثانیه م بهت وقت می دم!از الان!
-زحمت نکشین عمه جون!
!» بعد تند مثل برق شروع کرد به شمردن «
-یک سه پنج هفت بعله!
» عمه خانم که هم از حرف مهرداد و هم از شادي این وصلت خیلی خوشحال بود بازم زد زیر خنده و گفت «
-مبارکه ایشالا!به پاي هم پیر بشین!
-عمه جون!جواب این تلگراف کی می رسه دست من؟
-همین الان!اونم بعله رو داد به سلامتی!اما فعلا یه کلمه م در موردش با کسی حرف نزن!باشه؟
-چشم!چشم!
-حالا بده من اون سینی رو!
-سینی رو؟!
romangram.com | @romangram_com