#بوی_نا_پارت_88

خلاصه انقدر خوشحال بود که نمی دونست باید چیکار کنه!دلش می خواست داد بزنه،فریاد بکشه ،بخنده،گریه کنه!

تو همین موقع عمه خانم اومد تو آشپزخونه و یکی دو تا کار به خانم هایی که داشتن کار می کردن گفت و وبعد روش رو کرد طرف نگین که سعی می کرد سرش رو به یه چیزي گرم کنه!یواش رفت طرفش و گفت

-خُب؟!

» نگین که هنوز می خندید برگشت طرفش و گفت «

-بعله عمه جون؟

-می گم جواب چیه؟هر چند که همینجوري معلومه!پسندیدي پسر عموت رو؟

-آخه عمه جون من باید فکر کنم!

» عمه خانم با خنده گفت «

-که می خواي فکر کنی!

» نگین م با همون شادي و خنده گفت «

-بعله عمه جون!بابامم بهم یه هفته وقت داده که فکرامو بکنم!

-خب حالا من بهت هفت ثانیه وقت می دم که فکراتو بکنی و بگی که از نظر ظاهري از پسر عموت خوشت اومده یا نه!چون ظاهرم خیلی مهمه!حالا شروع شد! یک،دو،سه...

-عمه جون شما چه حرفا می زنین!

-چهار!

-آخه به این زودي؟اون وقت همه نمی گن...

-پنج!

-عمه جون تو رو خدا!

-شیش!

-من بخدا غافلگیر شدم!


romangram.com | @romangram_com