#بوی_نا_پارت_87
-حیف واقعا خان عمو جون!
» حاج عباس م تسبیح ش رو داد این دستش و گفت «
-مام پارسال شیکر وارد کردیم!با کشتی!اونم چه شیکري!درجه یک!سفید عین برف!آدم کیف می کرد نیگاش کنه!
» این دفعه تند مهرداد گفت «
--حاج آقا همونکه آب افتاد توش و شربت شد؟
» حاج عباس یه نگاهی به مهرداد کرد و بعد گفت «
-آره بابا جون!تو از کجا می دونی؟
-یادمه بابا جون!پارسال که ضرر دادین و خیلی ناراحت بودین!
» حاج عباس و حاج حسن هر کدوم یه لبخند زدن و به مهرداد نگاه کردن که مهرداد یه نگاه به ساعتش کرد و گفت «
-دیگه وقت شه!
-وقت چی؟
-چایی آقاجون!عمه خانم فرمودن نیم ساعت دیگه چایی بدم بالا!با اجازه تون!
-آفرین بابا جون که انقدر حرف بزرگتر رو به گوش می گیري!
-خیلی ممنون حاج آقا!با اجازه!
مهرداد زود بلند شد ورفت تو آشپزخونه و کمک کرد تا یه سینی چایی ریختن و بعدش سینی رو برداشت و رفت تو «
راهرو و از پله ها رفت بالا!
حالا اینو اینجا ول کنین و بریم سراغ نگین که با خنده برگشت توخونه و یه خرده بعدم عمه خانم برگشت تو!
دیگه نگین هیچی دست خودش نبود!پاك عاشق پسر عموش شده بود و جز اون کسی رو براي ازدواج نمی خواست!
یواش رفت تو آشپز خونه و شروع کرد به خندیدن!خنده هاي آروم اما از ته دل!یاد حرفاي مهرداد می افتاد و می خندید!یه خنده ي با عشق!چه روز خوبی بود براش و چه روضه ي پر برکتی که تونسته بود شوهر آینده ش رو انتخاب کنه!تو دلش هزار بار خدا رو شکر کرد و چند تام نذرم کرد که اگه پدرش و عموش با همدیگه آشتی کنن و اون و مهرداد م به هم برسن،ادا کنه!
romangram.com | @romangram_com