#بوی_نا_پارت_85

-وردار ببر پایین پسر جون!هر چند تام خواستی چایی بیاري بیار.سه چهار تا کم و زیاد عیبی نداره!

-عیبی نداره عمه جون؟

-نه اما الان نیاري آ!نیم ساعت دیگه بیار!

-چشم!فقط بذارین من ساعتم رو میزون کنم رو نیم ساعت!

تا به ساعتش نگاه کرد و عمه خانم برگشت تو و مهرداد یه دستش به سینی و چشمش به ساعت،راه افتاد و از پله ها رفت پایین و براي اینکه خیالش راحت بشه که کسی جز خودش چایی بالا نمی بره،رفت تو آشپزخونه و سینی رو گذاشت یه جا و یه یکی از پسر عمه هاي دیگه ش که مسول چایی و این چیزا بود گفت

-عمه جون گفتن به هیچ عنوان چایی بالا ندین تا من بهتون بگم!

» بعد دوباره رفت تو سالن و سر جاش نشست که حاج عباس گفت «

-آوردي استکان ها رو؟

-بعله حاج آقا!تا دونه ي آخرش رو شمردم و تحویل گرفتم!

حاج عباس یه نگاهی بهش کرد و گفتم «

-چی؟!

-یعنی همه رو آوردم!

» حاج حسن که داشت گوش می کرد گفت «

-الان می گم یکی دیگه بیاد چایی ببره که شما اذیت نشی عمو جون!

-نه حاج آقا عمو!من خودم دوست دارم یه همچین جاهایی کار کنم!خیلی ممنون!تازه کاریم نیست که!چهار تا استکانه دیگه!

-هر جور شما راحتی عمو جون!داشتم شما نبودین در مورد این لامپا صحبت می کردم!اینا رو چند سال پیش ما وارد کردیم!سه چهارمیلیون تا بودن!چند تاشم آوردیم خدمت همشیره،حاج خانم!هنوز که هنوزه دارن کار می کنن!لامپاي خوبی بودن!البته ما روشون ضرر کردیم!

-چرا حاج آقا عمو؟

-همه شون سوخته بودن و ضرر دادیم!

تا مهرداد اومد بگه که عمو جون مگه میشه سه چهار میلیون لامپ همه ش سوخته باشه که زود حاج عباس رفت تو دهن ش و گفت


romangram.com | @romangram_com