#بوی_نا_پارت_84
-چرا آقاجون!قندایی که زیر پا افتادن رو دارن جمع می کنن!
» نگین مرده بود از خنده که حاج عباس یه لحظه مکث کرد و بعد گفت «
-می خواي بیام کمک؟
-نه بابا جون!نیاین بالاها!اینجا منم به زور گذاشتن بیام!
-خیلی خب!پس زود بیا!
-چشم!چشم!
» بعد مهرداد برگشت طرف نگین و گفت «
-خب!سال چندم بودیم؟
» نگین بازم خندید و گفت «
-عمو جون بودن؟
-نه!باباي من بودن!
» نگین بازم خندید و گفت «
-منظظورم عموي خودم بود و پدر شما!
-آهان!بعله!بعله!پدر من بودن و عموي شما!
» تو همین موقع در باز شد و عمه خانم که سینی دستش ود اومد بیرو ن و یه لبخند زد و گفت «
-پس چرا سینی رو نمی بري عمه جون؟
» مهرداد که هول شده بود زود گفت «
-سلام عمه جون!داریم نفرات رو میشمریم که بعدش به تعداد چایی بیارم بالا!سر سه چهار نفر اختلاف شمارش داریم!
اینو که گفت نگین و عمه خانم هر دو زدن زیر خنده و نگین تند رفت تو و عمه خانمم سینی رو داد به مهرداد و گفت
romangram.com | @romangram_com