#بوی_نا_پارت_83

-سال اول دانشگاه رو تموم کردین؟

-بعله!

-سال دوم رو خوندین؟

!» نگین مرده بود از خنده و با سر جواب مثبت داد «

-سال سوم رو چی؟

-گفتم آروم و یکی یکی اما نه دیگه اینطوري!

-من اصلا عجله اي ندارم!شمام آروم و خونسرد جواب بدین!

» تو همین موقع یه مرتبه صداي حاج عباس از پاین پله ها اومد «

-مهرداد!مهرداد!

!» نگین و مهرداد هر دو ساکت شدن «

-مهرداد!

-بعله بابا جون؟!

-کجایی شما؟

-دارم استکان نعلبکی ها رو جمع می کنم!

-از تو زنونه؟

-نه بابا جون!من پشت در واستادم تا جمع کنن و بدن به من و منم بیارم شون پایین!

-نیم ساعته رفتی!مگه یه استکان جمع کردن چقدر کار داره؟!

-خیلی بابا جون!یه استکان تنها که نیس!استکان هس،نعلبکی هس!سینی هس!قاشق چاي خوري هس!قند هس!

-دیگه قند و که جمع نمی کنن!


romangram.com | @romangram_com