#بوی_نا_پارت_82

-نه!نه!صبر کنین!عمه جون یه نفره و نمی تونه دیگه به این همه کار برسه!بذارین خودمون حدس بزنیم یعنی ابتکار عمل داشته باشیم!خب!کجا بودیم؟

-می خواستیم بدونیم که شما بعد از این که سینی و استکان ها رو بردین،آیا باید چایی بیارین بالا یا نه!

-کاملا درسته!واقعا چه هوشی!چه حواس جمعی!آفرین!آفرین به شما!ببخشین!شما فرمودین دختر عمه ي من هستین؟

» نگین بازم خندید و گفت «

-مرسی از تعرف تون اما من نگفتم دختر عموي شما هستم!

-ا...؟!چرا نگفتین؟یعنی پس من از کجا فهمیدم؟

-حتما عمه جون گفتن!

-آهان!بعله!بعله!الهی من قربون عمه جون برم که چه چیزاي خوبی می گن!

!» نگین فقط می خندید «

-ببخشین!می تونم سئال کنم که شما!...

اومد بپرسه که نگین نامزدي چیزي داره یا نه اما تا چشمش به چشماي نگین افتاد هول شد و همونجوري موند که نگین گفت

-شما چی؟

-بنده که هیچی!

-نه!منظورم جمله تون بود!گفتین می تونم سوال کنم که شما...

-آهان!بعله!یعنی می خواستم بپرسم که شما چند سالتونه؟درس می خونین؟کار می کنین؟کارتون چیه،مدرك تون چیه؟تو چه رشته اي درس خوندین؟از این چیزا دیگه!

-بپرسین اما یکی یکی و آروم آروم که بتونم جواب بدم!

-چشم!چشم!یکی یکی می پرسم!چیزي که من زیاد دارم،وقته و زمان!ببخشین!شما دیپلم گرفتین؟

» نگین خندید و گفت «

-بعله!


romangram.com | @romangram_com