#بوی_نا_پارت_81
-بفرمایین!
-سلام!
-سلام!
-منو صدا کردین؟
نخیر!
-پس من اومدم اینجا چیکار؟
» نگین که می خندید گفت «
-حتما عمه جون کارتون داشتن!الان صداشون می کنم!
» بعد اومد بره عمه خانم رو صدا کنه که تند مهرداد گفت «
-نه!نه!
» نگین ایستاد که مهرداد گفت «
-یعنی شما فکر می کنین عمه جون با من چیکار دارن؟
» نگین دوباره خندید و گفت «
-نمی دونم!الان صداشون می کنم!
نه!صداشون نکنین!درست نیست که تو این شلوغ پلوغی،هی مزاحم شون بشیم!بهتره ما خودمون حدس بزنیم که عمه جون با من چیکار دارن!
» نگین که دیگه همش می خندید گفت «
-خب باشه!احتمالا صداتون کردن که سینی ها و استکان ها رو ببرین پایین!
بعله!احتمالش زیاده!چه زود حدس زدین آ!حالا شما فکر می کنین که وقتی بردم شون پایین،باید چایی م بیارم بالا؟
-نمی دونم!بذارین بپرسم!
romangram.com | @romangram_com