#بوی_نا_پارت_395

لیلا خانم و سارا خانم هر چی طلا و جواهر داشتن فروختن و هر چی م پول نقد داشتن گذاشتن روش و شد یه مبلغ خیلی زیاد و دادن به نگین اینا.عمه خانمم یه مقدار بهشون پول داد.چند وقت بعدم نگین و مهرداد دست همدیگه رو گرفتن و رفتن ترکیه و از اونجا براي کانادا اقدام کردن و چون هم مدرك و رشته ي تحصیلی نگین و هم مهرداد خوب بود و شرایط دیگه شونم مناسب بود،چند ماهه ویزاشون درست شد.الان دو سال از این جریان می گذره.شنیدم اونجا جا افتادن و از نظر مالی م وضع شون خیلی خوبه!

بچه شون به دنیا اومد!یه دختر ناز و خوشگل!

اسمشم نه گل پسند گذاشتن و نه طلا.خلاصه خیلی خیلی خوشبخت هستن.

شکر خدا.

و اما بعد!

از لیلا خانم و سارا خانم بگم.

اول اینکه چرا نتونستن اونطور که باید و شاید و یا حتی نیمه کاره از بچه شون دفاع و حمایت کنن!

حتما خودتون فهمیدین!

در مقابل حاج عباس ها و حاج حسن هاي قدرتمند،چیکار می شه کرد!

اما در لحظه ي آخر!حرکت آخر رو انجام دادن!

یه تصمیم!یه اراده!

الان با همدیگه ارتباط دارن.

می مونه حاج عباس و حاج حسن.

اونام دوباره وضعیت شون شده مثل سابق!

گاهی همدیگه رو تو کوچه پس کوچه هاي بازار یا مسجد می بینن و اگه کسی اون طرفا نباشه،چند تا متلک به همدیگه می گن و راه شونو می گیرن و می رن!

تنها و به قول خودشون بی عصاي دست!

عجیبه ها!

کاش می شد ما آدما حد و حدود خودمون رو بشناسیم!

کاش می شد دست از لجبازي و سماجت برداریم!


romangram.com | @romangram_com