#بوی_نا_پارت_396

کاش می فهمیدیم که ممکنه ماهام اشتباه فکر کنیم و اشتباه تصمیم بگیریم!

همین طور که این دو قدرتمند بازار با اشتباهات شون باعث فرار بچه هاشون شدن!در صورتی که می شد اینطوري نباشه!

می شد یه جور خیلی خیلی خوبتري باشه!

وقتی این دو تا هر ایده و عقیده اي رو تو خونه شون سرکوب می کردن،حتی فکر ان روزا هم به ذهن شون نیمی رسید!

شاید!

در هر صورت الان خیلی تنها هستن!

تنها و بد خلق!

-عوضش نگین و مهرداد،خوشبخت و سعادتمند و عاشق!

حاج عباس و حاج حسن م که از این دو تا رودست خوردن،فعلا باهاشون قهرن اما هر روز که می رسن خونه و تند از خانم هاشون می پرسن خبري چیزي نیس؟!

خبر و چیزم یعنی بچه ها و نوه شون!

غیر مستقیم به لیلا خانم و سارا خانم می گن که مواظب باشین اگه بچه ها اونجا چیزي لازم دارن،یا مثلا پول خواستن،براشون بفرستین!

واقعا شگفت آوره!این رفتار واقعا شگفت آوره!

حتما هم منتظرن که بچه ها یه روز برگردن ایران اما حالا دیگه اگرم خودشون بخوان نمی تونن برگردن!

عادت!

بعد از دو سال دیگه به اون زندگی عادت کرد ن و شدن یه بوم و دو هوا!

حتما دل شون براي اینجا خیلی تنگ می شه اما از اون شرایط م نمی تونن دست بکشن!

مثل خیلی هاي دیگه که رفتن!اما نه در غربت دل شون شاده و نه رویی در وطن دارند!

نه ماه ده ماه اونجا و یه ماه دو ماه اینجا!

به نظر من بهترین راه اینه که سعی کنیم خود ما روحیه و رفتار و طرز فکري مثل این دو تا برادر نداشته باشیم.


romangram.com | @romangram_com