#بوی_نا_پارت_394
» نگین م با بغض گفت «
-پس چیکار کنم؟
باید علیه شون دست به عملیات بزنیم!
» یه دفعه یه شادي عجیبی سراپاي وجود نگین رو پر کرد و با ذوق گفت «
-چه عملیاتی؟
-فرار!بهترین استراتژي،فراره!
-فرار؟!
-بعله!زورمون که بهشون نمی رسه!یا باید تسلیم بشیم و باهاشون بسازیم و کنار بیاییم یا باهاشون بجنگیم و یا فرار کنیم!
باهاشون که نمی تونیم بسازیم!و چون باباهامون هستن،جنگم منتفیه!پس می مونه فقط فرار!
-فقط فرار؟
-نه بابا!فرار خالی م که نه!گاه گاهی م برمی گردیم پشت سرمون رو نگاه می کنیم که بهمون نرسن!
» نگین یه نگاهی به مهرداد کرد و گفت «
-فکر کردم می خواي جلوشون واستی!
-جلو بابام واستم یا جلو عموم که پدر زنمم هس؟
-آخه فرارم که راه حل اساسی نیست!
-باور کن بعضی وقتا فرار بهترین راه حله!مثل الان که من می خوام به شما حمله کنم و شما زورت به من نمی رسه،بهترین راه نجات برات فراره!پس معطل نکن که حمله آغاز شد!
!» اینو و گفت و از جاش بلند شد!نگین م بلافاصله از جاش پرید و فرار کرد «
خب!داستان ما در اینجا تقریبا تموم شد!شاید زیادي م طول کشید و براي جمع و جور کردنش،بقیه ش رو خودم براتون می گم!البته تا اونجایی که می دونم و خبر دارم!
اون روز مهرداد جریان رو براي لیلا خانم گفت.نگین م به سارا خانم گفت.دو روز بعدم اسباب کشی کرد ن و بی خبر و سر و صدا رفتن خونه ي عمه خانم.
romangram.com | @romangram_com