#بوی_نا_پارت_393

-بفرمایین!

-صبر کن!الان می آم!

» گوشی رو گذاشت و گفت «

-مهدي خانه!حتما یه چیزي شده!

-بگو بیاد بالا!

-گفتم!نمی آد!بذار برم ببینم چی شده!

» در رو باز کرد و رفت بیرون و یه ربع بعد برگشت و نرسیده گفت «

-ببین نگین جون!همیشه بهت گفتم که حاج عباس یه قدم تو همه چی از حاج حسن جلوتره!

!» نگین مات شد به مهرداد «

-تمام حرکاتش ظریف و تکنیکی یه!

-چی شده؟

-رفته پول داده به آقاي اصغري!گفته اگرم بتونه ما رو از اینجا بلند کنه،خونه ش روسه برابر اجاره می کنه!

-راست می گی؟

-به جون تو!مهدي خان گفت!فقط گفته حرف پیش خودمون بمونه!اگه بابام بفهمه براش بد می شه!

» اینو گفت و رفت رو مبل نشست،نگین م رفت کنارش نشست و گفت «

-حالا چیکار کنیم؟

-چیکار می شه کرد؟ما از دست این دو قطب قدرت آسایش و آرامش و امنیت نداریم!باید یه فکر اساسی بکنیم!

» نگین اشک تو چشماش جمع شد که مهرداد زود گفت «

-گریه نکنی آ!


romangram.com | @romangram_com