#بوی_نا_پارت_391
-خواهر چرا گوشی رو می ذاري؟
-مگه فرمایش دیگه اي هم دارین؟
-بعله!بعله!اومدم بگم از فردا فکر یه جا و مکان دیگه باشین!
-براي چی؟
-خونه رو لازم دارم!
-یعنی چی آقا؟ما قرارداد داریم!
-قرارداد بی قرارداد!خونه مه،اختیارشو دارم!
-پس این همه پول آژانس چی می شه؟پول دادیم که طبق قرارداد عمل بشه!
-من این حرفا حالی م نیست خواهر!به شوهرت بگو تا دو هفته دیگه باید خونه رو خالی کنه!می خوام پسرم رو زن بدم!نمی شه که بره تو خیابون چادر بزنه!در ثانی!رفت و آمد شمام زیاده!من اینجا رو به دو نفر اجاره دادم!
-ما رفت و اومدمون زیاده؟کی این حرف رو زده؟!
-ببین خواهر!من با زن حرف نمی زنم!آقا مهرداد که اومد بگو یه زنگ به من بزنه!خداحافظ!
اینو گفت و گذاشت رفت!نگین م با عصبانیت،گوشی رو کوبوند سر جاش و رفت و گرفت نشست!فکر این یکی رو دیگه نکرده بود!اگه قرار می شد که اینجا رو تخلیه کنن چی می شد؟خونه از کجا پیدا می کردن؟!
بازم غم عالم ریخت تو دلش!
» خلاصه یه خرده بعد،مهرداد برگشت خونه و تا نگین رو دید و گفت
-چی شده؟
-بیا تو تا بهت بگم!
» مهرداد رفت تو و گفت «
-این دفعه گاز قطع شده؟
-نه!
romangram.com | @romangram_com