#بوی_نا_پارت_390

-آخه این چه نوع ابراز محبته؟

-سبک حاج حسن آقا!حالا صبر کن تا به سبک حاج عباس آقا برسیم!برگردیم سر کارمون؟

نه نگین دوباره خندید و این دفعه خودشو کاملا ول داد بغل مهرداد! «

بازم زندگی شیرین شد!

خلاصه همون روز مهرداد رفت و یه لوله کش آورد و داد خرابکاري هاي حاج حسن آقا رو درست کرد و آب وصل شد!

حالا بشنوین از فرداي اون روز!

فرداي اون روز نزدیکاي اومدن مهرداد بود که زنگ خونه ي نگین اینا رو زدن و نگین آیفون رو جواب داد و دید که آقاي اصغري،صاحب خونه شونه!

-سلام خواهر!اصغري هستم!

-سلام آقاي اصغري!حال شما؟

-ممنون خواهر!آقا مهرداد تشریف دارن؟

-نخیر،هنوز نیومدن!فرمایشی بود؟

-می خواستم ببینم این اجاره ي ما چی می شه؟

تا اینو گفت و عرق سرد نشست رو تن نگین!طفلک به این چیزا عادت نداشت!تا بود خونه و ویلاي شخصی و کلفت و نوکر و دم و تشکیلات!حالا مثلا!صاحب خونه بیاد دم در خونه با لحن بد اجاره خونه ش و بخواد!اونم پاي آیفون!

-آقاي اصغري هنوز سه روز به آخر ماه مونده!

-مستاجر خوب اونه که هنوز برج تموم نشده اجاره ش رو بده!

» نگین یه مکثی کرد و بعد گفت «

-باشه!چشم!مهرداد که اومد می گم باهاتون تماس بگیره!

!» اینو گفت و آیفون رو قطع کرد که یه لحظه بعد دوباره زنگ زدن «

-بعله؟


romangram.com | @romangram_com