#بوی_نا_پارت_389

-مهرداد!دیگه نباید تحمل کرد!باید همین الان بریم خونه ما!من باید...

-چه خبره؟چه خبره؟

-دیگه تحمل ندارم!باید...

-واي که تو وقتی عصبانی می شی چقدر خوشگل تر می شی!واستا که اومدم!

» تا نگین خواست حرف بزنه و مهرداد دنبالش کرد و نگین م همونجور که در می رفت گفت «

-نکن مهرداد!جدي می گم!من باید تکلیف م رو با بابام...

-ول کن مهرداد!ول کن عصبانیم!دیگه نمی تونم تحمل این....ا ا...!مهرداد!

» مهرداد که داشت فقط می خندید،نگین رو محکم بغل کرد و گفت «

-درست قیافه ت شده مثل اون روزي که با پات زدي تو ساق پام!

واي که اونجا دو برابر عاشق تو شدم!

-الانم اگه ولم نکنی چهار برابر عاشقم می شی!

-چه بهتر!عشق زیاد نعمته!

-تو رو خدا ول کن مهرداد!خیلی عصبانی م!

-نباید باشی!

-چرا؟چرا؟

-اینا همه از دوست داشتنه!عمو تورو خیلی دوست داره!براي همین م این کارا رو می کنه که ما بریم اونجا زندگی کنیم که خیالش راحت باشه!اگه به قضیه این طوري نگاه کنی،اون موقع فقط خنده ت می گیره!

» باشنیدن این حرفا،نگین یه مرتبه شل شد و مهردادم محکم تر بغلش کرد و گفت «

-اینم یه شیرینی داره!نه؟!

» این دفعه نگین آروم گفت «


romangram.com | @romangram_com