#بوی_نا_پارت_387
بعله دوستان!زندگی همونجور که می تونه زشت باشه،می تونه شیرین م باشه!مثل الان براي نگین و مهرداد!دیگه نه از غم و غصه خبري بود و نه گله از قطع آب و نه چیز دیگه!فقط عشق بود و مهر و محبت!وقتی م اینا تو کار باشه،دنیا همون بهشته که می گن!
بد نیس آدماي دیگه م که یه عمر خنده از یادشون رفته،یه امتحانی بکنن!
!» خلاصه یه نیم ساعت سه ربع بعد،تلفن زنگ زد و مهرداد از تو اتاق خواب دویید بیرون و گوشی رو برداشت
-بفرمایین!
-ا...!سلام!حال شما؟احوال شما؟چطوري ابرام آقا؟خانم گل ت چطوره؟
-ممنون!ممنون!آره،نگین گفت حاج عمو امروز اینجا بودن!
-خب؟
-خب؟
-چی ؟
-راست می گی؟
-آخه براي چی؟
-که اینطور!
-که این طور!
-باشه,عیبی نداره ابرام آقا!
-خیالت راحت باشه!خاطر جمع باش!
-ممنون که بهمون گفتی!ممنون!
-دستت درد نکنه!ممنون،سلام برسون!
» بعد تلفن رو قطع کرد و رفت تو فکر و بعد خندید که نگین از تو اتاق خواب اومد بیرون و گفت «
-ابراهیم آقا بود؟
romangram.com | @romangram_com