#بوی_نا_پارت_386

-آخه یخه!

-خب می گم برم اون یکی رو بیارم می گی نه!

-نه!همین خوبه!ببخشین!بگو!

-نزدیک ظهر بود که بابام...

وووي مادر چه یخه!

-ا...؟!پس شوخی ت گرفته؟

!» نگین اینو گفت و شیشه آب یخ رو ریخت رو تن مهرداد که مهرداد از جاش پرید و در رفت «

-جون من نگین نکن!

-حالا بهت می گم!

-جون من نه!سکته می کنم آ!اوووخ!شلوارم!شلوارم!پول خشک شویی نداریم بدیم!آي ي ي!یخ زدم!

-دیگه سر به سر من می ذاري؟

-الهی قربونت برم!الهی فدات بشم!غلط کردم!تسلیم!تسلیم!

-خب بیا بشین اما اگه صدات در بیاد عین موش آب کشیده ت می کنم!

-چشم!چشم!

» مهرداد نشست و نگین دوباره حوله رو برداشت و خیس کرد و تا کشید به تن مهرداد و مهرداد گفت «

-ووي!چه یخه!

نگین م شیشه رو آورد جلو که بپاشه روش اما مهرداد تند دستش رو گرفت و شیشه رو برگردوند رو سر نگین که صداي جیغ نگین رفت رو هوا و تا خواست کاري بکنه که یه چیزي جلوشو گرفت!

تا خواست بفهمه که چی به چیه،دید تو بغل مهرداده!

دیگه بقیه ش گفتن نداره!


romangram.com | @romangram_com