#بوی_نا_پارت_384
از اون طرف وقتی حاج حسن از خونه اومد بیرون نگین با بغض برگشت تو اپارتمان و زد زیر گریه یه چند دقیقه اي گریه کرد و بعد رفت تو دستشویی که صورتش رو بشوره اما وقتی شیر اب رو باز کرد دید اب قطعه!
خیلی کلافه شد و برگشت و نشست.دوباره زد زیر گریه دلش از تمام دنیا گرفته بود!تازه فهمیده بود این دنیا می تونه زشت باشه!
خلاصه یه نیم ساعتی صبر کرد و بعد بلند شد و رفت شیر اب رو باز کرد اما بازم خبري نبود! دوباره با ناراحتی رفت و گرفت نشست.تمام امیدش به مهرداد بود که زودتر بیاد خونه.
طفلک همونجور که زانوي غم بغل گرفته بود و به بدبختی هاش فکر میکرد خوابش بد!
یه چند ساعتی بعد بود که با صداي کلید انداختن تو در از خواب پرید و برگشت طرف در و وقتی مهرداد رو تو
چارچوب در دید انگار خداد دنیا رو بهش داده باشه مثل برق پرید و رفت تو بغل مهرداد و شروع کرد به گریه
کردن!مهرداد بیچاره م از همه جا بی خبر مات یه نگاه به نگین کرد و فهمید که باید یه اتفاقی افتاده باشه! براي همینم نگین رو بغل کرد و بعد صورتش رو بوسید و با همدیگه اومدن تو خونه که مهرداد گفت«:
-خدا ایشالا منو بکشه که انقدر گریه ي تو رو نبینم! اخه باز چی شده که تو گریه می کنی!
«نگینم اروم اروم و با هق هق گفت«
-بابام اومده بود اینجا!
-خب! خب!دیگه بقه ش رو نگو که علت گریه رو فهمیدم!
-مهرداد اخه ما باید چیکار کنیم؟!
-نمی دونم والا!
-ابم قطع شده بود!
-راست می گی؟!وصل نشده؟!
-نمی دونم ! صبر کن!
«نگین شیر رو باز کرد اما اب هنوز قطع بود«!
-عجب مکافاتی حالا چیکار کنم؟! خیس عرقم!
-بیا بشین با یه حوله تنت رو پاك کنم تا بعد!
romangram.com | @romangram_com