#بوی_نا_پارت_383
-بعله اقا!
-مطمئنی یا همین طوري می گی؟!
-نه اقا!خاطر جمع باشین!
«بعد حاج حسن موبایلش رو در اورد و شماره ي حاج عباس رو گرفت و وقتی حاج حسن جواي داد گفت«
-سلام علیک حاج اقا!
-خودتو لوس نکن!کسی پیشم نیس اتفاقا الان داشتم شیطون رو لعنت می کردم که تو زنگ زدي ادم ابن الوقت!
-ممنون حاج اقا!بنده فعلا تو ماشین هستم همراه ابرام اقا!
-اهان!پس نمی تونی حرف بزنی!حالا بترك ببینم چیکار داري!
-خوبی از خودتونه!عرض کنم بنده همین الان از خونه ي نگین اینا میام!
-خب خب!
-دادم تمام لوله کشی اب شون رو داغون کرد!فکر کنم تا بخواد درست بشه دو سه روزي کار داره!
-همین؟!
-پس چی ؟! می خواستی خونه رو بدم خراب کنن؟!
-گفتم کار حسابی از دست تو بر نمی اد! حالا صبر کن تا فردا ببینی من چیکار می کنم!اونوقت بیا و خاك بریز رو شصت من!
-انشاالله! انشاالله!
-حالا برو که کار دارم!
-خداحافظ شما حاج اقا تا شخصا خدمتت برسم!
-به خاك سپردمت! حیف از اون نگین که دختر توئه!
«حاج حسن که نمی تونست جواب بده زود تلفن رو قطع کرد!
romangram.com | @romangram_com